مرا در قفس تنهائیم محبوس کرده اند.

     چقدر دوست داشتم ازاین قفس بیرون آیم و با هم بودن،

     گرمای محبت یکدیگر را احساس کردن و همدیگر را دوست داشتن را تجربه می کردم.

     چقدر دوست داشتم اما هیچکس دراین قفس را نگشود.

     هیچکس چون همه در قفسهای تنهائی خود محبوس بودند،

     همه و همه و همه...

     و اکنون در من چراغ امید به رهایی از قفس تنهائیم،خاموش و

     سرد سرد سرد شده است،

    

     من به تنهائی خو کرده ام و دیگر ازاین که در تنهائیم غرق شوم اندوهگین نیستم.

     اکنون من به قفس تنهائیم عشق می ورزم.

     درست است که این قفس تنهائی من است،

     اما من در این قفس برای خود یارانی مهربان و همیشگی می افته ام.

     یارانی که هیچگاه مرا تنها نمی گذارند و تنهایشان نمی گذارم.

     یارانی که مرا دوست دارندو با تمام وجودم دوستشان دارم.

             من قلب خونین خونین خونینم را دوست دارم

       من قطر قطره اشک های سرد سرد سردم را دوست دارم.

             من غروبهایسرخ سرخ سرخ را دوست دارم.

                     من پائیز زرد زرد زردرا دوست دارم.

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
زهرا

از نوشته های پردرد خوشم نمیاد روحیمو خراب می کنه. ازم خواسته بودی سایتت رو ببینم دیدم دلم گرفت هم بابت نوشته ها هم رنگش موفق باشی