عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است

 کاش آسمان میدانست درد من چیست !

کاش میدانست نیاز من چیست!

کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم….

http://akshas.files.wordpress.com/2007/03/alone.jpg

از نو برایت می نویسم...

حال همه ی ما خوب است!

اما تو باور مکن!!

  

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

سلام ممنونم از حضور پر مهرت آپ زیبایی بود باز هم منتظر حضور گرمت هستم . فعلا بای

مهرپویا

زیبا مینویسی از بروز شدنت مطلعم کن...

نیکتا

ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه یباریدن را گویی منتظرند... لحظه ای...و پس از آن دیگر هیچ...

reyhane

ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ [گل] سلام عزیز من اپم و منتظر حضور پر مهرت ... ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ♥ஜ [گل]

نسترن

حال همه ی ما خوب است! اما تو باور مکن... حس غریبی تو این جمله ات موج می زنه[گل] سلام /[گل] آخرین کامنتی که ازت گرفتم این بود که من برگشتم باید بگم خوش اومدی منم بعد از یه مدت طولانی دوباره به جمع عزیزانم ملحق شدم در آلاچیق ما همیشه به روی مهربانان باز است شاد باشی مهربون یاحق[گل]

نسترن

حال همه ی ما خوب است! اما تو باور مکن... حس غریبی تو این جمله ات موج می زنه[گل] سلام /[گل] آخرین کامنتی که ازت گرفتم این بود که من برگشتم باید بگم خوش اومدی منم بعد از یه مدت طولانی دوباره به جمع عزیزانم ملحق شدم در آلاچیق ما همیشه به روی مهربانان باز است شاد باشی مهربون یاحق[گل]

نسترن

لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال تا به دروازه های شهر آرزوهای محال سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها از میون دشت پر خاطره ترانه ها لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه ای با من باش [گل]

نسترن

لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال تا به دروازه های شهر آرزوهای محال سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها از میون دشت پر خاطره ترانه ها لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه ای با من باش [گل]