حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمیمیبخشد.
حسادت می کنم به برگ گیاه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارشاو را هیجان زده می کند .

          

و حسادت می کنم به پدرت، وقتی درزیر نور گرم به او لبخند میزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پیش از خواب بهیاد تو لبخند میزند.
و به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه میدارد و به سادگی هم پس نمیدهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را همیشه می چشد.
و به آینه ات که هر روزگرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهایت وبه خودت، بهخدایت و به این قلم که از توگفت!!

حسادت می کنم به چشمان معصومت کههمیشه از آنها عشق تو را درک کرده ام

/ 1 نظر / 7 بازدید
باران

لطیف بود... آدم از این حسادت بدش نمی آد...