درد من تنهایی یک لحظه نیست
یا که ماندن در کنار جاده بی انتها

درد من درددل وتنهایی است

درد آن رسوای شهر خالی است

درد آن جسمی که از صبح تا غروب

در پی یک لقمه ی نان می دوید

انتهای روز دستش خالی است

درد ظلمت سختنیست

درد غربت درد نیست

درد آن است که تو شرمنده طفلت شوی

درد من ایناست باور می کنید
عمری اندر حسرت یک لقمه نان
عمری اندر آرزوی لحظه ایی آراموخواب

درد من درد تمام مردم بیچاره است
درد من درد دو چشم اشک بار کودک بیمادر است

در سیاه سرد زمستانی غریب

در میان کوچه تاریک ونمناک زمین

دمبه دم مادر تقاضا می کند

درد من یک خانه خالی ز روحی آدمیست

درد من مرگیستعظیم در خیابانی غریب

حال میدانی که درد من چیست باور می کنم
درد من دردتمام مردم بیچاره است

...

 

/ 0 نظر / 6 بازدید