به خدا یک حرف مانده بگویم...

نه دو حرف ...

سه حرف...

چه فرقی می کند برای تو ؟ تو که گوش نمی کنی حتی به صدای نفسهای بریده ام

پس بگذار بگویم و خیال کنم که گوش می کنی و می شنوی..............!!!!

تو می دانی و همه می دانند که زندگی

از تحمیل لبخندی بر لبان من،

از آوردن برق امیدی در نگاه من،

از برانگیختن موج شعفی در دل من

سخت عاجز و ناتوان است !

از شادی توست که در دل می خندم

و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم

ماه من این آخرین ماه را بخاطر خدا گریه مکن

وقتى فکر مى کنى: خیلى غصه دارى

این فکر را هم در سرت راه بده که بى خود «غصه - دارى»

یا دست کم «خیلى» را از سر عبارتت بردار ،

مى دانى که آدم هاى دنیا آنقدر زیادند

که سهم چندانى از ذخیره ى غصه به تو نمى رسد


ای دوست قبولم کن و جانم بستان 

مستم کن و از هر دو جهانم بستان 

بـا هـر چـه دلـم قـرار گـیـرد بـی تـو 

آتـش بـه مــن انـدر زن و آنـم بستان

 

سپید پوشیده بودم با موی سیاه

اکنون سیاه جامه ام با موی سپید


/ 1 نظر / 5 بازدید
هميشه ايران

نبودی و نديدی ؟! لبخندِ محتاج، حتی گريز ياس ندانست و تو بر چرخۀ دوار، شعف نيم نگاهی به دريغ، سنجش و خيل غضب راه گرفتی وعده باغ و بهشتت، خلاءِ فاصله‌ایست! مرز آن کودک و خواب به فراموشی طی شد