Here Is My Paradise

این روزها همه هست هایم نیست است و تنها در قابی خیس از آبرنگ نوشته هایم،

ناظر چکیدن آخرین قطره هایی از همه هست و نیستم هستم

آهنگی موج می زند که این همه را از نو بنویس

و بر دریچه ی این پنچره ی لبریز از رنگ ها،

لحظه ای درنگ کن و دگربار از تمامیت خود سرشار شو

از این طلوع تازه در آستان چشمانم، اندیشه های من یکایک رنگ می گیرند

و در طیف رنگارنگشان ایام می تراوند و می میرند:

این با لبی خندان و آن با دیده ای گریان

گویی از تاثیر این اوهام بی پایان، هم مست و هم هشیار، هم گرم و هم سردم

و با دلی بیدار و با دیدگانی خیره چون نابینایان خوابی هراس انگیز می بینم،

خوابی که الفاظ را نفرین می کنم از ناتوانی شان در تصویر این رویای نا تمام

هرچند در این خواب هراس انگیز، آبی صبح حیات را

در سرخی شام کهولت باز می یابم

و از خویش می پرسم که این کدامین است،

رنگین شقایق های خوشبختی در سرزمین آبی

یا لاله های حسرت پیری در آستان پایمالی ها؟

ای خدای من، من آنچنان بی هوشم که در چشم خدایگان از ماورای پرده ی نازک،

شب را پر از مهتاب می بینم و سروی که در پای درخت کوچه می خندد می گویدم:

ای مرد! این سرخی، نه آن سرخی است و این آبی نه آن آبی

شهر چون آبگیری بیکران خفته ست و چشمان من از ماورای شب،

مهتاب را می بیند و شناور ماهیان روشنایی را از نوری شفق مانند

و من از خویش می پرسم این مهتاب از صبح است یا از شب؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

Design By : Night Melody