Here Is My Paradise

 

آن نه عشقست که از دل به دهان میآید

وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید

گو برو در پس زانوی سلامت بنشین

آن که از دست ملامت به فغان میآید

کشتی هر که در این ورطه خون خوار افتاد

نشنیدیم که دیگر به کران میآید

یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد

دیگر از وی خبر و نام و نشان میآید

چشم رغبت که به دیدار کسی کردی باز

باز بر هم منه ار تیر و سنان میآید

عاشق آنست که بی خویشتن از ذوق سماع

پیش شمشیر بلا رقص کنان میآید

حاش لله که من از تیر بگردانم روی

گر بدانم که از آن دست و کمان میآید

کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیست

کاین خدنگ از نظر خلق نهان میآید

اندرون با تو چنان انس گرفتست مرا

که ملالم از همه خلق جهان میآید

شرط عشقست که از دوست شکایت نکنند

لیکن از شوق حکایت به زبان میآید

سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست

آتشی هست که دود از سر آن میآید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط Meghzip نظرات () |

Design By : Night Melody