Here Is My Paradise

راحت ترین راه برای ما آدم ها این است که بگوییم دیگری به ما خیانت کرده است،

تا عشق را می بازیم می گوییم، به من خیانت شد،

تا انتخابات را می بازیم می گوییم، به رای ما خیانت کردند،

تا قافیه را باختیم یاد این می افتیم که کسی خاین بود و ما مظلوم.

اما یادمان باشد یک پای این خیانت همیشه خودمان ایستاده ایم.

اگر خیانتی وجود داشته باشد، غفلت های تاریخی مان پای ثابت این ماجراست.

« من عشقم را در یک غفلت از دست دادم،

عشقی که شاید از یک عشق قوی تر شکست خورد،

مثل همه بزنگاه های تاریخ که ما غافل بودیم

و دیگران آخر قصه ما را نوشتند و همه رویاهای ما رو پر دادند.

توی قصه اول دلم رو باختم و توی قصه دوم همه فرصت های تاریخیِ کشورم رو.

تازه از کجا معلوم شاید من به زندگی ام خیانت کردم

وقتی پای کسی دیگر را به خانه ام باز کردم.»

همیشه وقتی پای کس دیگری به خانه خصوصی

یا خانه تصمیم گیری و سیاسی کشورمان باز شد و همه چیزمان را صاحب شد

قبل از هرچیز دنبال این بگردیم

که ما کجا بودیم که پای غریبه و نا اهل، به خانه و تاریخِ ما باز شد !


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

این روزها همه هست هایم نیست است و تنها در قابی خیس از آبرنگ نوشته هایم،

ناظر چکیدن آخرین قطره هایی از همه هست و نیستم هستم

آهنگی موج می زند که این همه را از نو بنویس

و بر دریچه ی این پنچره ی لبریز از رنگ ها،

لحظه ای درنگ کن و دگربار از تمامیت خود سرشار شو

از این طلوع تازه در آستان چشمانم، اندیشه های من یکایک رنگ می گیرند

و در طیف رنگارنگشان ایام می تراوند و می میرند:

این با لبی خندان و آن با دیده ای گریان

گویی از تاثیر این اوهام بی پایان، هم مست و هم هشیار، هم گرم و هم سردم

و با دلی بیدار و با دیدگانی خیره چون نابینایان خوابی هراس انگیز می بینم،

خوابی که الفاظ را نفرین می کنم از ناتوانی شان در تصویر این رویای نا تمام

هرچند در این خواب هراس انگیز، آبی صبح حیات را

در سرخی شام کهولت باز می یابم

و از خویش می پرسم که این کدامین است،

رنگین شقایق های خوشبختی در سرزمین آبی

یا لاله های حسرت پیری در آستان پایمالی ها؟

ای خدای من، من آنچنان بی هوشم که در چشم خدایگان از ماورای پرده ی نازک،

شب را پر از مهتاب می بینم و سروی که در پای درخت کوچه می خندد می گویدم:

ای مرد! این سرخی، نه آن سرخی است و این آبی نه آن آبی

شهر چون آبگیری بیکران خفته ست و چشمان من از ماورای شب،

مهتاب را می بیند و شناور ماهیان روشنایی را از نوری شفق مانند

و من از خویش می پرسم این مهتاب از صبح است یا از شب؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 

مامان، دو تکه کیک به من داد

من یک تکه از آن را پنهان کردم

نپرس چرا !

 

بابا، لباسهای زمستانی را تنم کرد

من آن ها را پاره نمی کنم

نپرس چرا !

 

برادرم چند صفحه ی موسیقی برایم فرستاد

من زیباترین آهنگ را انتخاب کردم

نپرس چرا !

 

شبها تمام آنها را کنار تختم می گذارم

و به رویایم اجازه می دهم

که از زیر لحاف با سرعت پرواز کند

نپرس چرا !

 

از "او" می خواهم تا کیک را بخورد

و لباسهای پشمیم را به" او" می دهم

تا از باد و برف در امان بماند

و باهم زیباترین آواز را می خوانیم

 

اگر می خواهی بدانی که "او" کیست

برو از بابابزرگ "اندرسن" بپرس

"او" همان دختر کوچولویی است که کبریت می فروشد !

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

Design By : Night Melody