Here Is My Paradise

 

 

من در نانوایی، قلبی دیدم از جنس نان،

قلبی بزرگ، گرم و خوشبو

و فکر کردم: " اگر من قلبی از جنس نان داشتم

چندین کودک می توانست آن را بخورد!

یک لقمه برای تو، دوست من

برای تو که گرسنه ای!

یک لقمه از این نان قلبی برای توست

و برای تو، و برای تو، و برای تو!"

به کودکی که گرسنه است و می ترسد

کافی نیست که بگویی: "دوستت دارم."

وقتی کودکی گریان را می بینی

کافی نیست بگویی: "طفلک بیچاره."

اگر قلب من از جنس نان بود

چندین کودک می توانست آن را بخورد!

و تو ای فرمانده

چه چیز مانع از آن می شود که

بمب هایت را به شکل نان نسازی؟

آنگاه در پایان جنگ ها، هر سربازی

می توانست خوشحال به خانه باز گردد

با سبدی از بمب های برشته و خوشبو.

اما این فقط یک رویاست

و دوست گرسنه ی من هنوز هم می گرید

آه اگر قلب من از جنس نان بود !

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 


شاید خوانده باشید و شاید ده‌ها بار. اما باز هم بخوانید

و ببینید آدمی مانند برتولت برشت به سادگی بزرگ نمی‌شود

چون چشمی دارد که دورها و دیرها را می‌بیند.

اگر از درد می‌گوید درد حقیر امروزی نیست.


دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای کی پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر می‌شدند؟

 آقای کی گفت: البته! اگر کوسه ها آدم بودند،

 توی دریا برای ماهی‌ها جعبه های محکمی می‌ساختند،

 همه جور خوراکی توی آن می‌گذاشتند،

 مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.

هوای بهداشت ماهی‌های کوچولو را هم داشتند.

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد،

 گاهگاه مهمانی‌های بزرگ برپا می‌کردند،

 چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!

برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند

 و به آنها یاد می‌دادند

 که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

 درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود

 به آنها می‌قبولاندند

 که زیباترین و باشکوه‌ترین کار برای یک ماهی این است

 که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

 به ماهی کوچولو یاد می‌دادند که چطور به کوسه‌ها معتقد باشند

 و چه‌جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

 آینده‌یی که فقط از راه اطاعت به دست می‌آید

 اگر کوسه‌ها آدم بودند،

 در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:

از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌کشیدند،

 ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می‌آوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان

 شاد و شنگول به دهان کوسه‌ها شیرجه می‌رفتند.

همراه نمایش، آهنگهای مسحور کننده‌یی هم می‌نواختند که بی‌اختیار

 ماهی‌های کوچولو را به طرف دهان کوسه‌ها می‌کشاند.

در آنجا بی‌تردید مذهبی هم وجود داشت

 که به ماهی‌ها می‌آموخت


 زندگی واقعی در شکم کوسه‌ها آغاز می‌شود


 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

Design By : Night Melody