Here Is My Paradise

 

 تا فردا طلوعی بیش نمونده

 با خودم عهد کردم که امروز را با کمال توان خود زیست کنم

 با رویاهایم زندگی کنم که بی آن زندگی را امیدی نیست و بی امید

 زندگی را آهنگی نباشد

 با تلاش خود راهی بگشایم به سوی دنیای زیبای فرداها

 که اگر زندگی آسان بود تلاش معنی خود را از دست می داد

 به دره های عمیق احساس خویش سفر می کنم و در آنجا کسی را

 جز خود باز نمی یابم!

 نومیدی اگر در دلم نشیند باز دست نیاز خود را سوی تو می برم که

 خورشید همواره در آسمان است و پیوسته در جایی می درخشد

 با خودم عهد کردم که سخت عاشق شم

 که عشق شاخه ایست که سریع به شکوفه نمی نشیند 

 دیر زمانی می گذرد تا گلستانی شود سرشار از عطر و رنگ

 و اینکه عشق پایبند هیچ چیز نیست و خود را باید هدیه کنی بی چشم

 پاسخی

   

 

براستی جدا از تمام شعرا،کتابا و حرف های قشنگی تو وبلاگامون

می زنیم!

آخر این دنیا چی میشه؟! نقش ما تو این دنیا چیه؟ وای.. وای...

خدایا منو به خاطر حقارتم ببخش!

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 

تو فکر یک سقفم

زیر این سقف ، با تو از گل ، از شب و ستاره می گم

از تو و از خواستن تو

 می گم و دوباره می گم

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم

گم میشم تو معنی تو ، معنی تازه می گیرم

سقفمون افسوس و افسوس...

... 

تو فکر یک سقفم

یه سقف رویایی

سقفی برای ما

حتی مقوائی

سقفمون افسوس و افسوس...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳٠ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 

معبود من،معبود من...

تو دانی که چه دانم...

تو دانی که چه خواهم...

زندگی من هر روز بهانه ای بیشتر برای مرگ می یابد!

مرگ هیجان انگیزترین صحنه ی زندگی من خواهد بود که آن را برای

هیچکس تعریف نخواهم کرد

چه قدر سخت است زیستن در سرائی که هیچکس حرف آدمی را

نمی فهمد

چه قدر سخت است زیستن در سرائی که هر لحظه ممکن است

عزیزترین کسان مان را از ما بگیرند..

می ترسم، می ترسم از اینکه به کسی دل ببندم و بخواهند روزی او را

از من بگیرند!

همیشه آرزو خواهم کرد مرگ پیش تر از همه به سراغ من بیاید! حتی

زودتر از ثانیه ها!

سخت ترین چیز برای من بودن و نظاره کردن رفتن است،خدا یا مرا زودتر

 از همگان ببر!

من از مرگ نمی ترسم،تنها نگرانی من احوال مادرم پس از مرگ خودم

می باشد

من برای آن روزهای دوستان و خانواده ام که برایم می گریند هم خواهم

 گریست!

می دانم برایشان سخت است ولی برای من بودن سختر خواهد بود

چقدر بزرگ و با عظمت است دنیای ما

براستی در هر چیزی می نگرم جز حقیر بودن خویش چیزی نمی بینم

حال فهمیده ام که چه قدر غافل بوده ام

من این جملات را با قلبی آرام میگویم و براستی که تو آفریننده ی این

 جهانی

برای همه ی سالهای زندگی که به من بخشیدی متشکرم.

دیگر تو را فراموش نخواهم کرد

مرا ببخش

مرا ببخش...

 

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هر چه بود،پیش تر از اینها گفته بود!

خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود...

امیدوارم شایسته ی لحظات آینده ای که به من می بخشی باشم...

کاش....

برای زندگی زیبائی که به من بخشیدی متشکرم

این جملات را در دلگیر ترین ساعات دلگیر ترین روز دنیا(جمعه)

 می نویسم.

جمعه ها خون جای باروون می چکه...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٩ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط Meghzip نظرات () |

خدا یا چقدر سخت است در دنیایی زیستن که هیچ کس

حرف آدمی را نمی فهمد. چقدر سخت است در دنیایی

نفس کشیدن که(هیچ کس.هیچ کس را نمی شناسد)

چقدر سخت است در دنیایی بودن که به هیچ کس

نمی توان ثابت کرد اخلاص بد نیست.

به صداقت می افتم که خدا یا من حاضرم به خاطر یک دنیا اخلاص

تا بالای دار بروم مثل حلاج! زندانی شوم مثل شاندل! در آتش سوخته شوم مثل ژوردانو! شمع آجین بشوم مثل عین القضاة!

اخلاص یعنی یکتایی در بودن . یکتایی در زیستن و یکتایی در عشق

خدا یا اخلاص در بودن.زیستن و عشق را نصیبمان کن.....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٦ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...

باز روشن می شود زود

تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

بارانی باید تا رنگین کمانی بر آید

و لیموهای ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما،انسانهایی تواناتر بسازد

خورشید دوباره خواهد درخشید،زود زود زود

خواهی دید.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 

      مرا در قفس تنهائیم محبوس کرده اند.

     چقدر دوست داشتم ازاین قفس بیرون آیم و با هم بودن،

     گرمای محبت یکدیگر را احساس کردن و همدیگر را دوست داشتن را تجربه می کردم.

     چقدر دوست داشتم اما هیچکس دراین قفس را نگشود.

     هیچکس چون همه در قفسهای تنهائی خود محبوس بودند،

     همه و همه و همه...

     و اکنون در من چراغ امید به رهایی از قفس تنهائیم،خاموش و

     سرد سرد سرد شده است،

    

     من به تنهائی خو کرده ام و دیگر ازاین که در تنهائیم غرق شوم اندوهگین نیستم.

     اکنون من به قفس تنهائیم عشق می ورزم.

     درست است که این قفس تنهائی من است،

     اما من در این قفس برای خود یارانی مهربان و همیشگی می افته ام.

     یارانی که هیچگاه مرا تنها نمی گذارند و تنهایشان نمی گذارم.

     یارانی که مرا دوست دارند و با تمام وجودم دوستشان دارم.

             من قلب خونین خونین خونینم را دوست دارم

       من قطر قطره اشک های سرد سرد سردم را دوست دارم.

             من غروبهای سرخ سرخ سرخ را دوست دارم.

                     من پائیز زرد زرد زرد را دوست دارم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٦ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 

درد من تنهایی یک لحظه نیست
یا که ماندن در کنار جاده بی انتها

درد من درد دل وتنهایی است

درد آن رسوای شهر خالی است

درد آن جسمی که از صبح تا غروب

در پی یک لقمه ی نان می دوید

انتهای روز دستش خالی است

درد ظلمت سخت نیست

درد غربت درد نیست

درد آن است که تو شرمنده طفلت شوی

درد من این است باور می کنید
عمری اندر حسرت یک لقمه نان
عمری اندر آرزوی لحظه ایی آرام وخواب

درد من درد تمام مردم بیچاره است
درد من درد دو چشم اشک بار کودک بی مادر است

در سیاه سرد زمستانی غریب

در میان کوچه تاریک ونمناک زمین

دم به دم مادر تقاضا می کند

درد من یک خانه خالی ز روحی آدمیست

درد من مرگیست عظیم در خیابانی غریب

حال میدانی که درد من چیست باور می کنم
درد من درد تمام مردم بیچاره است

...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٦ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 

دلم برایت تنگ شده.....اما من...من میتوانم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نمیکنم ...... جای نگاهت رو نگاهم مانده.....رد احساست روی دلم جا گذاشتی ... میتوانم تپشهای قلبت را بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارند با من حرف میزنند.......حالا چطور بگویم تنهایم؟؟چطور بگویم  نیستی؟؟چطور بگویم با من نیستی؟؟آری!میدانی که همیشه با منی....میدانی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....تو،توی قلب منی...تو قلب من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازمن دور نیستی...برای همینه که میتوانم دوریت رو تحمل کنم...هر وقت حس میکنم دیگر طاقت ندارم....دیگر نمیتوانم تحمل کنم...دستهایم را میگذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستهایم را که بو میکنم مست میشوم...مست از عطر ت. صدای مهربونت را میشنوم ...و آخر همهء اینها...به  چیزی میرسم.....به عشق و به تو.....به تو....آنوقت دلتنگیم بر طرف میشود...آنوقت تو را نزدیکتر از همیشه حس میکنم....آنوقت دیگر تنها نیستم
حالا من این قفس تنهایی رو خیلی دوست دارم.. به این قفس تنهایی دل بستم...حالا میدانم که این قفس تنهایی خالی نیست...
پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقانه ...

زیبایی عشق به سکوت است نه به فریاد !!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٥ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

 

خانه سوت و کور است
حتى قلم هم حرفى براى گفتن ندارد
بر امواج این حوالى
هیچ زنگى هم به صدا درنمى آید
تنهایى زوزه مى کشد و
انتظار زخمى همیشه سرباز

دیگر کسى نمى آید
من هم که ناى رفتن ندارم
تکلیف ام چه خواهد شد؟
نمى دانم، نمى دانم، نمى دانم...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

چه زیبا بود عشق

اگر ساعت را

هرگز نمى شناخت

و چه زیبا بود ساعت

اگر هرگز

ساعت نبود!

بعدازظهرهاى سنجاقکی را شب مى کنم

در باغ هاى موسیقى

با چترى از شعر

و

بارانى از آتش

و چشمانت

آسمان را

به رقص مى خواند

مى دانم،  مى دانم

مى دانم که نگاهی هست

که بعدازظهرها را

آبی مى کند

مى دانم که خواب می بینم

خواب های من این روزا

سیاه سفیده!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

  

تنها، خسته، منتظر...!

گاه خیال مى کنم

پشتِ  خوابِ هر پروانه اى

کلاغ سیه بالی پنهان است

که در تبانیِ خود با تاریکى

تنها به غارتِ پاییزى ترین پیله ها مى اندیشد

دروغ نمى گویم

باد را بنگرید!

باد هم از وزیدنِ  این همه واژه

به آخرین جمله ى غم انگیزِ جهان رسیده است!

را... را... راحت ام بگذارید،

من هم تنهایم

من هم خسته ام

من هم منتظر...!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

      آخ که دلم چقدر تنگ است!

 دلم می خواد از این ساحل آروم زندگی دور شم

 فقط باید شهامت ترک کردن این ساحل داشته باشم!

 این دنیا جهان تغییر است نه تقدیر!

 سنگی که طاقت تیشه رو نداره تندیس زیبایی نمیشه!

 از سختی هایی که تو زندگی نصیبتون میشه شکوه نکنید

 تا زمانیکه درد دارید فرصت جبران هم دارید!

 چونکه زنده اید!!!

  زنده اید و این یعنی زندگی ، یعنی نفس کشیدن

 مثل باران باش و نپرس که پیاله ی خالی از آن کیست؟!

 آنچه که هستی هدیه ی خداست به تو

 و آنچه که می شوی هدیه تو به خداست!

  بال بزن و پرواز کن

 بالا ، بالاتر

 هر چه بیشتر اوج می گیری در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند

 کوچکتر به نظر می رسی!

 زندگی این نیست که راحت زندگی کنی!

 وقتی با ارزشه که با مشکلات بتونیم مبارزه کنیم و این به زندگی معنی میده!

{ آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن و سپس آستین ها را بالا بزن

 آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست یه کار شده( مولا علی) }

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط Meghzip نظرات () |

Design By : Night Melody