زمانی به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف می پرد، با تمام نیازهای یک پروانه و در خیالات خود یک پروانه بودم و از وجود انسانی خویش بی خبر! ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم! اینک نمی دانم که من انسانی بودم خواب پروانه ای دیدم و یا پروانه ای هستم که خواب می بیند و خود را انسان می پندارد خسته ام از این انسان بودن، از این دروغ ها، پستی ها ... ای کاش پروانه بودم! به قول مرحوم مشیری : پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟ به خود آییم و بخواهیم که : انسان باشیم گفت: سلام خوبی!؟ گفتم: سلام و سکوت کردم گفت : خودت خوبی؟ بابات حالش بهتره؟ از عموت چه خبر؟ لغتی پیدا نشد و همچنان در سکوت ماندم زن عموم به گریه افتاد و من هم هرگز از مرگ خود نهراسیده ام ، اما از رفتن عزیزانم زیاد نمی دونم چی باید بنویسم از کی، از چی، از کجا از این زندگیم که تبدیل شده به یه تراژدی خنده دار؟ فقط اینکه عموم هم رفت! رفت به اونجا که من نمی دونم کجاست اون فقط 37 سالش بود بود ... یه فعل ماضی عوضی فعلی که گند زد به زندگی من حالم از این دنیا ، این آدما ، این ساعتا و این عقربه های لعنتی که گیر کردن از هر چی که با حکمتت می گیری و پس می دی بهم می خوره کو انصافت؟ جواب رضا کوچولو رو چی بدیم؟ رضا کوچولو چه گناهی کرده بود؟ کاش خواب باشم! کاش این کابوس باشه ولی هر چقدر چشامو می بندم و دوباره باز می کنم بازم همینه و همین و همین زندگی کابوسی است شیرین ife is unity زندگی زیباست ... سالی که گذشت بیشتر رنج بردم٬ بیشتر به ناگزیر تن به اشتباه دادم٬ بیشترتلاش کردم و سعی بر آن داشتم بیشتر بیاموزم و سختی ها را تبدیل به تجربه کنم و اما بزرگترین دستاورد این سال برای من آن بود که در اوج به دام افتادگی و ایستادن در برابر هجوم رنج ها هرگز و حتی یک لحظه تن به ناامیدی نسپارم و همچنان امید مرا به جلو راند تا جهان را ذره ای شبیه رویاهایم سازم! چرا که این امید تنها سپر ماست در برابر همه هجوم ها و تنگناها سال تازه شد! سلولهامون کهنه! چه شادی غمناکی! همه زیر لب عید را خجسته باد می گویند و خیلی ها گوشه ی چشمی به خانه ی همسایه دارندو حسرتی بر دل که ای کاش در خانه ی همسایه هم چراغی و سازی و آوازی برقرار بود برچهــــرهی گل نسیم نـــــوروز خـــــوش است در صحن چمــــن روی دلافروز خـــــــوش است از دی که گذشت هرچه گویی خــــوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خــوش است نوروزتان پیروز خواب میشدم... و آنقدر در بی کسی ِ کودکانه ام می غلتیدم که تمام رویاهایم مثل کلاف سردرگمی به هم میپیچید آنوقت او می ماند و یک جسم ِ غرق در خوابِ آشفته او میماند و دوراهی پر پیچ و خمی بین ماندن و رفتن و همیشه این رفتن بود که دل ِ تنهاییم را می سوزاند شب شد یک شب ِ دیگر آمد و من غرقم در سکوتی بی انتها حرف هایم طعم نفرت میدهد حالـــــی دارم عجیب خوب نیستم... روحم درد دارد دست هایم سرد ِ سرد... تنم میلرزد باز هم نیستی نبودن... نبودن هایت... وحشت هایم چه کسی می آید مثل تو؟ که با قهر چشم هایش با نگاهم..ذره ذره کم شوم..آب شوم کجایی دل خوشی دلم؟! کجایی؟ دیدی؟! بی تو این دل به کجا رسید؟ ترسیدم..ترســـــــــــــــیدم تو نباشی دیدی با رفتن هم قدم شدی؟ سایه ات هم دیگر از اینجا رفته مانده ام با یادت... و یادگاری هایی که ندادی مانده ام با یک دنیا دلواپسی و یک جسم نا آرام هیچ چیز... هیچکس مثل حضورت نه آرامم میکند و نه میتواند که آرامـــم کند نیستی نبودنت از همه جای این خانه ... از هر گوشه این شهر می بارد بی تو من تنهایی ٬ تنها شدم بی تو بی صدا اشک شدم و ندیدی! و نشنیدی که فریاد میزدم بر گـــــــــــــــــرد تو می رفتی و من خیره میماندم به رد پاهای کسی که در دستش دلم می رفت به نا کجا راستی به کجا میروی؟ بعد از من با چه کس همسفر میشوی چرا میروی!؟ ماندن که درد ندارد! این رفتن هاست که انسان را پر از درد میکند کاش میفهمیدی بی تو بغض گلویم را زخمی میکند کاش می ماندی تو اگر میماندی من به تو شوق آمدن فرداهای باهم را نشان میدادم تو اگر با من میماندی... من با تو ما میشدم رفتی ! و چه خوش! گذشتی نفرت از تو ؟ نه نفرت از ما بودن ِ بی تو!دارم خوب نیستم تن خسته ام... روحم پر پر میزند شعر هایم قافیه کم می آورد تو اگر میماندی راحت ترین راه برای ما آدم ها این است که بگوییم دیگری به ما خیانت کرده است،
خودمان ایستاده ایم. اگر خیانتی وجود داشته باشد، غفلت های تاریخی مان پای ثابت این ماجراست. « من عشقم را در یک غفلت از دست دادم، عشقی که شاید از یک عشق قوی تر شکست خورد، مثل همه بزنگاه های تاریخ که ما غافل بودیم و دیگران آخر قصه ما را نوشتند و همه رویاهای ما رو پر دادند. توی قصه اول دلم رو باختم و توی قصه دوم همه فرصت های تاریخیِ کشورم رو. تازه از کجا معلوم شاید من به زندگی ام خیانت کردم وقتی پای کسی دیگر را به خانه ام باز کردم.» همیشه وقتی پای کس دیگری به خانه خصوصی یا خانه تصمیم گیری و سیاسی کشورمان باز شد و همه چیزمان را صاحب شد قبل از هرچیز دنبال این بگردیم که ما کجا بودیم که پای غریبه و نا اهل، به خانه و تاریخِ ما باز شد ! این روزها همه هست هایم نیست است و تنها در قابی خیس از آبرنگ نوشته هایم، ناظر چکیدن آخرین قطره هایی از همه هست و نیستم هستم آهنگی موج می زند که این همه را از نو بنویس و بر دریچه ی این پنچره ی لبریز از رنگ ها، لحظه ای درنگ کن و دگربار از تمامیت خود سرشار شو از این طلوع تازه در آستان چشمانم، اندیشه های من یکایک رنگ می گیرند و در طیف رنگارنگشان ایام می تراوند و می میرند: این با لبی خندان و آن با دیده ای گریان گویی از تاثیر این اوهام بی پایان، هم مست و هم هشیار، هم گرم و هم سردم و با دلی بیدار و با دیدگانی خیره چون نابینایان خوابی هراس انگیز می بینم، خوابی که الفاظ را نفرین می کنم از ناتوانی شان در تصویر این رویای نا تمام هرچند در این خواب هراس انگیز، آبی صبح حیات را در سرخی شام کهولت باز می یابم و از خویش می پرسم که این کدامین است، رنگین شقایق های خوشبختی در سرزمین آبی یا لاله های حسرت پیری در آستان پایمالی ها؟ ای خدای من، من آنچنان بی هوشم که در چشم خدایگان از ماورای پرده ی نازک، شب را پر از مهتاب می بینم و سروی که در پای درخت کوچه می خندد می گویدم: ای مرد! این سرخی، نه آن سرخی است و این آبی نه آن آبی شهر چون آبگیری بیکران خفته ست و چشمان من از ماورای شب، مهتاب را می بیند و شناور ماهیان روشنایی را از نوری شفق مانند و من از خویش می پرسم این مهتاب از صبح است یا از شب؟ مامان، دو تکه کیک به من داد من یک تکه از آن را پنهان کردم نپرس چرا ! بابا، لباسهای زمستانی را تنم کرد من آن ها را پاره نمی کنم نپرس چرا ! برادرم چند صفحه ی موسیقی برایم فرستاد من زیباترین آهنگ را انتخاب کردم نپرس چرا ! شبها تمام آنها را کنار تختم می گذارم و به رویایم اجازه می دهم که از زیر لحاف با سرعت پرواز کند نپرس چرا ! از "او" می خواهم تا کیک را بخورد و لباسهای پشمیم را به" او" می دهم تا از باد و برف در امان بماند و باهم زیباترین آواز را می خوانیم اگر می خواهی بدانی که "او" کیست برو از بابابزرگ "اندرسن" بپرس "او" همان دختر کوچولویی است که کبریت می فروشد ! من در نانوایی، قلبی دیدم از جنس نان، قلبی بزرگ، گرم و خوشبو و فکر کردم: " اگر من قلبی از جنس نان داشتم چندین کودک می توانست آن را بخورد! یک لقمه برای تو، دوست من برای تو که گرسنه ای! یک لقمه از این نان قلبی برای توست و برای تو، و برای تو، و برای تو!" به کودکی که گرسنه است و می ترسد کافی نیست که بگویی: "دوستت دارم." وقتی کودکی گریان را می بینی کافی نیست بگویی: "طفلک بیچاره." اگر قلب من از جنس نان بود چندین کودک می توانست آن را بخورد! و تو ای فرمانده چه چیز مانع از آن می شود که بمب هایت را به شکل نان نسازی؟ آنگاه در پایان جنگ ها، هر سربازی می توانست خوشحال به خانه باز گردد با سبدی از بمب های برشته و خوشبو. اما این فقط یک رویاست و دوست گرسنه ی من هنوز هم می گرید آه اگر قلب من از جنس نان بود ! و ببینید آدمی مانند برتولت برشت به سادگی بزرگ نمیشود چون چشمی دارد که دورها و دیرها را میبیند. اگر از درد میگوید درد حقیر امروزی نیست. دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای کی پرسید: اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟ آقای کی گفت: البته! اگر کوسه ها آدم بودند، توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند، همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند، مواظب بودند که همیشه پر آب باشد. هوای بهداشت ماهیهای کوچولو را هم داشتند. برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد، گاهگاه مهمانیهای بزرگ برپا میکردند، چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است! برای ماهیها مدرسه میساختند و به آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به آنها میقبولاندند که زیباترین و باشکوهترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسهها معتقد باشند و چهجوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند آیندهیی که فقط از راه اطاعت به دست میآید اگر کوسهها آدم بودند، در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت: از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی میکشیدند، ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان شاد و شنگول به دهان کوسهها شیرجه میرفتند. همراه نمایش، آهنگهای مسحور کنندهیی هم مینواختند که بیاختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسهها میکشاند. در آنجا بیتردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها میآموخت زندگی واقعی در شکم کوسهها آغاز میشود
صبح زود زن عموم زنگ زد، گوشی رو برداشتم
زندگی هنر است
Life is a dream
زندگی یک رویاست
زندگی یک افسانه است
زندگی یک راز است
Life is knowledge
زندگی دانستن است
زندگی شوق است
Life is rest
زندگی آسایش است
Life is splendour
زندگی باشکوه است
زندگی گوهر است
Life is elegance
زندگی لطافت است
زندگی احساس است
زندگی وحدت است
Life is care
زندگی مراقبت است
Life is faith
زندگی اعتقاد است
Life is freedom
زندگی آزادی است
Life is peace
زندگی آرامش است
Life is creation
زندگی خلقت است
Life is fantasy
زندگی خیال است
آیا چنین نیست؟
شاید خوانده باشید و شاید دهها بار. اما باز هم بخوانید
| Design By : Night Melody |













